سلام . يعنی خداحافظ.

ميتونيد من رو توی بلاگ ديگه ای پيدا کنيد ....

پس برای هميشه خداحافظ............................................................

لینک
۱۳۸٢/٦/۱٢ - مسعود

       

با عرض سلام .

شايد ( حتما ) اين آخرين ياداشت من در اين بلاگ باشه !!! . بالاخره دوران چر نديات تمام شد .

از همين جا از تمام دوستان خوبم  خداحافظی می کنم . خاطرات خوبی برام از اين بلاگ به جای ماند .

شايد در آينده با يه بلاگ جديد پيدام شد .

لینک
۱۳۸٢/٤/۱۸ - مسعود

       

سلام سلام 298347823 تا سلام !!
وای دلم براتون تنگ شده بود . حدود یک ماهی میشه دیگه یادداشتی ننوشتم . این امتحانات ...... ولش کن اصلا دوست ندارم در مورد اونها چیزی بگم و بنویسم . وقتی یاد اون همه اضطراب یا یاد اون همه شب بیداری ها میافتم زندگی برام بی معنی میشه ( اوه چه رویایی).فقط اینو بگم که همه ی امتحانات به یه سر و امتحان شیرین تاریخ هم به یه سر ( این درس و امتحانش اونقدر شیرینه که رو به تلخی رفته).
خب شما چه خبرا ؟؟ این جا نبودم خوش گذشت؟؟؟ انگار ایران خبرایی شده!!؟
خب باثه امشب بسه آخه خیلی خستم . فعلا...
لینک
۱۳۸٢/۳/۳٠ - مسعود

       

سلام. از اینکه دیر اومدم خیلی شرمندم ولی خب آخه تقصیر این پرشین بلاگ . راستش من هفته پیش ( پنجشنبه شب ) که اومدم بلاگم رو آپدیت کنم این سایت لعنتی اشکال داشت و بالا نمیومد . خیلی اعصابم خورد شد . در بین هفته هم که خب نمی شد بیام . خلاصه شرمندم حسابی .
امتحاناتم به شدت شروع شد . بنابر این شاید نتونم تا آخر خرداد بیام این طرفا . در هر حال در طی این مدت طالب دعای شما برای امتحانات هستم .
و اما آخرین حرفهام:
خدایا هر وقت که با صداقت صدات زدم جوابم رو دادی
خدایا همیشه در سختی ها یاورم بودی
خدایا همیشه فقط با نام تو آرامش میگیرم
خدایا کمکم کن . کمکم کن تا بتونم این امتحاناتم رو با نمرات خوب یا اصلا عالی بدم .
خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا و 1000000000 تا خدای دیگه
من میتونم .
فعلا ....
لینک
۱۳۸٢/٢/٢٦ - مسعود

       

آقا ما هم فیلمی داریم با دبیر قرآنمون . امروز که دینی و قرآن داشتیم آخرای زنگ رفتم ردیف جلو نشستم . بعد از یه کمی شوخی و خنده دیدیم جیب دبیرمون داره می جنبه !!! یعنی چه ؟ دبیرمون سریع رفت بیرون . فهمیدیم که موبایل آقا زنگ زده ! وقتی دوباره دبیرمون اومد توی کلاس گیر بهش دادیم که باید شماره موبایلت رو بدی . اول قبول نکرد ولی بعد با زبون خوش شمارشو بهمون داد . بعد از ظهر همین روز بود که چون دلم برای حاج آقا تنگ شده بود گوشی تلفن رو برداشتم و .....

جاتون خالی سر کلاس های تاریخ . چه کلاس هایی شده . خوب و عالی باید بیاند جلوش لنگ بندازند !. دیگه کارمون شده جک و ... و تخمه شکستن و .... . هیچی سرتون رو درد نیارم دبیر تاریخ خودش هم دیگه اومده تو راه و فهمیدخ اوضاع از چه قراره .

راستی شاید فعلا کمتر بیام اینجا . آخه دیگه امتحانات مجال بهم نمی دهند . اما تا بتونم میام . فعلا ...
لینک
۱۳۸٢/٢/۱٠ - مسعود

   مرز يا حايل ؟ ( يا هايل؟! )   

مرز بين سياه و سفيد چادری بيش نيست!!!!!!!؟

لینک
۱۳۸٢/٢/٥ - مسعود

       

این داداش ما هم توی ولات غربت زده به سرش . آخه برداشته شعر گفته باسه سنگ قبرش !! اونم چه شعری . احتمالا در هنگام سراییدن این قطعه ی با ارزش ادبیdepress بوده . یا اینکه خیلی احمد شاملو و فروغ خونده بوده ! . خب دیگه این داداش ما هم فکر کنم عاشق شده بیده ؟؟؟؟؟!!!!! آیا عشق ...؟؟؟؟؟( امید وارم داداشم اینارو نخونه چون احتمال هک شدنم وجود داره ( از پشت اینترنت ) و خطر مرگ هم برای خودم داره ( وقتی به خونه مراجعه کرد ) .

به قول آخوندا : پیرامون بحث هفته ی پیش یعنی شانس باید بگم که دارم به نتایج جالبی می رسم ولی خب هنوز مطمئن نیستم و باید بیشتر تحقیق کنم . ولی تا به نتایج قطعی نرسیدم فقط امیدوارم که تا اون موقع شانی با من باشه چون بدون شانس زندگی زندونه !.

هفته ی دیگه خیلی خیلی خیلی سرم شلوغه میدونید چرا؟ بهتره این پایین رو یه نیم نگاهی بندازید :
شنبه : امتحان فیزیک ( آبکی )
یکشنبه : امتحان حسابان
دوشنبه : امتحان یه امتحان فیزیک دیگه ( جدی )
سه شنبه : امتحان دینی
چهارشنبه : امتحان زبان فارسی
پنجشنبه : تعطیل ( فکر کنم دل این روزهای هفته هم به حال من سوخته !! )

هیچی دیگه دهنم سرویس میشه این هفته . آخه اینم شد ...........
فعلا برم یه فکری به حال اون هفته بکنم پس: خداحافظ
لینک
۱۳۸٢/٢/۳ - مسعود

   شانس ۲ يا خستگی يا هرچی خودتون دوست داريد!   

وای این هفته چقدر خسته شدم . دیگه رمقی برام باقی نمونده. این همه امتحان !!! . یادتون هست که فبلا گفته بودم که بعد از عید از دم امتحانات شروع می شوند ؟ یادش بخیر چه خوب بود عید ( منهای دید و باز دید ها و .... ) . از حالا باید چشم انتظار تابستون بشینم . ولی خوب خوبیش اینه که مثل برق میگزره و تا چشم به هم بزنم تموم میشه .
راستی از مدرسه براتون بگم . وقتی آدم خوش شانس باشه دیگه دنیا بهش رو می کنه ( می تونید برای اثبات عکس این ماجرا یادداشت قبلی منو بخونید ) بر عکس هفته ی پیش سه شنبه ی این هفته خوش شانس خوش شانس بودم . ماجرا از این قراره که :
سه شنبه این هفته زنگ اول عربی داشتیم . اول که درس داد بعد هم تمرین ها رو از بچه ها پرسید . وقتی نوبت به من رسید تمرین رو به درستی حل کردم ( با توجه به علاقه ی بیش از حد و اندازه ی من به در س عربی حل کردن تمرین اونم از نوع درستش و حتی بدون یک غلط شکستن شاخ دیو به حساب میاد ) .
زنگ دوم قرآن داشتیم . دبیر قران رو اغفال کردیم که درس قبلی رو از همه پرسیده ( در حالی که از هیچ کسی نپرسیده بود ) و الان باید درس جدید رو تدرییس کنه اونم اطاعت کرد . تازه آخر کلاس اونقدر روی مخ اون بدبخت کار کردیم که حتی برامون جک هم گفت . ( و اون جک این بود =<= یه روز یه ترکی داشته سر رود کله و پاچه می شسته ناگهان کله از دستش رها میشه و توی رود می افته . ترکه سریعا مقداری علف به دست میگیره و دنبال کله به راه میافته تا شاید خدا لطفی کند و کله به طمع علف ها از رود بیرون آید . رفیق ترکه که از دست قضا خودش هم ترک بوده به رفیقش میگه که آخه آدم ترک ! این کله که دست و پا نداره که بیاد . باید پاچه ها رو هم بندازی توی آب !!!!!!! )
و اما زنگ سوم : : : : آقا این زنگ تووووپ بود . زنگ سوم تاریخ داشتیم !! . نه تعجب نکنید که میگم توپ بود . جریان داره . جریانش هم از این قراره که :: زنگ تفریح که خورد و همه سر کلاس حاضر شدند هنوز 4-3 دقیقه ای نگذشته بود که ما داشتیم خودمون رو برای یه خواب راحت آماده می کردیم . ناگهان صدای در اومد ! در که باز شد صدایی گفت : مسعود . ب بیاد بیرون !!!وای من تا برسم دم در دفتر 1409872385 تا فکر به ذهنم اومد . وقتی رسیدم اونجا رئیس دبیرستان ازم خواست که براشون یه متنی رو تایپ کنم و پرینت بگیرم . منم کمش نگذشتم . هرچی تونستم بهش ور رفتم و وقتی حدودای 30 – 40 دقیقه گذشت بالاخره راضی شدمم که تازه پرینت بگیرم . خلاصه موجبات فرار از سر کلاس تاریخ رو خود رئیس دبیرستان برامون جور کرد!.

این شانس منو کشت . بالا خره رمز و رازش رو می فهمم که چه مواقعی شانس با ماست و چرا بعضی وقتا شانس با ما نیست؟؟
لینک
۱۳۸٢/۱/٢٩ - مسعود

   شانس   

امروز به بد شانسی و بد اقبالی آدم ها اعتقاد کامل پیدا کردم . آخه ماجراهایی برام پیش اومد که اگه براتون تعریف کنم شما هم معتقد خواهید شد . حالا از اول اولش براتون تعریف میکنم . و اما :

ماجرای اول : صبح ساعت 5:30 – 6:00 بود که برای نماز بیدار شدم . میخواستم وضو بگیرم که چون هنوز در عالم هپروت سیر میکردم دستم آنچنان با شیر آب برخورد کرد که از عالم هپروت که بیرون اومدم هیچ تا چند دقیقه هم در عالم تورپه ( یه عالم جدید ) سیر میکردم .

ماجرای دوم : صبح ساعت 7:45 بود که میخواستم برم دبیرستان . چون دیرم شده بود میخواستم با موتور برم که چشمتون روز بد نبینه ! این موتور فلان فلان شده گیر داده بود و هیچ جور روشن نمی شد . خلاصه مجبور شدم موتورو بذارم خونه و با دویدن خودمو با ده دقیقه تاخیر به مدرسه رسوندم .

ماجرای سوم : صبح ساعت 8:15 بود که بعد از اون همه دویدن برای رسیدن به مدرسه از شانس من ورزش داشتیم و از شانس بد من دبیر ورزشمون گیر داده بود که باید حدود یه ربع بدوید !!!!!

ماجرای چهارم : صبح ساعت 9:45 بود و بعد از زنگ ورزش که از شانس بد من کلاس شیمی داشتیم !!! ( از احوالات ساعت شیمی و دبیرش هم که براتون گفته بودم )

تبصره : بهتره دیگه از دبیرستان و ماجراهایی که از شانس بد من اتفاق افتاد بگزریم ( راستش من هنوز شک دارم بگزریم رو باید با - ذ – بنویسیم یا با - ز- !)چون ممکنه باعث اختلافات خانوادگی بشه ( ).

ماجرای پنجم : بعد از ظهر ساعت 2:30 بود که تازه ناهار خورده بودیم و چایی تازه دمی فراهم آوردمی تا تناول کنیم ولی از شانس بد من اونقدر لفتش دادم که بالاخره چایی سردی تناول کردیم .

ماجرای ششم : بعد از ظهر ساعت 5:15 بود که هنوز از خواب نازم بیدار نشده بودم که با امر واجب و لازم الاجرای مادرم به ماموریتی بیرون از خانه اعزام شدم و پیاده حدود دو سه کیلومتر راه رفتم ( حالا شما حساب دوبدن های صبح من را هم بکنید )

ماجرای هفتم : بعد از ظهر ساعت 6:40 دقیقه بود که بعد از انجام ماموریت می خواستم کمی بیرون بروم و گردشی بکنم که متاسفانه متوجه پنچری تایر چرخم شدم و دوباره مجبور شدم که پیاده تا تعمیرگاه دوچرخه بروم .

ماجرای هشتم : بعد از ظهر ساعت 7:00 بود که تازه از تعمیرگاه دوچرخه بیرون امده بودم و با دلی خوش عازم گردش در خیابان شدم که باز هم از شانس بد من متوجه شدم چرخم بازم پنچر شده () در نتیجه دوباره تا تعمیرگاه دوچرخه پیاده رفتم .

ماجرای نهم : بعد از ظهر ساعت 7:30 بود که از تعمیرگاه بیرون اومدم و بدون نا امیدی عازم گردش شدم . ولی بعد از 300 – 400 متر که با دوچرخه پا زدم متوجه درد عضلات پاهام شدم و مجبور شدم گردشم رو نیمه کاره رها کرده و از همون جا به گردشم خاتمه دهم .

ماجرای دهم : شب ساعت 8:40 بود که بعد از ضد حال گردش و ... تصمیم گرفتم برم و یه سی دی بازی بگیرم و حداقل یه کم توی خونه بازی کنم . در نتیجه به فروشگاه سیدی فروشی رفته و یه بازی رایت کرده و به خانه رفتم . بعد از کلی ذوق و شوق رفتم که بازی رو نصب کنم ولی از شانس بد من سریال نامبر باز یاشتباه بود و با این که من دوباره به فروشگاه سی دی رفتم ولی موفق به پیدا کردن سریال نامبر درست اون باز ینشدم .

دیگه فکر کنم همین ماجراها بس باشه ولی فکر نکنید دیگه برام اتفاقی نیافتاد . بر عکس یه عالمه اتفاق بد برام افتاد که دیگه حال و حوصله ی گفتنش رو ندارم و فکر کنم که شما هم راضی و معتقد شدید که اگر شما هم معتقد نشده باشید فکر کنم از بد شانسی من باشه !!!!!
لینک
۱۳۸٢/۱/٢٢ - مسعود

   السلام عليک يا کتبی و يا المدرستی (‌سلام بر کتابها يم و بر مدزسه ام )   

واي دوباره درس و بحث و ... شروع شد . ولي زياد هم بد نيست آخه از اين روزهای تکراری خسته شده بيدم . اما يه بدی داره . ما همه ی امتحانامونو که قرار بود قبل از عيد ازمون بگيرند موکول کرديم به بعد از عيد . حالا از دم امتحانا شروع خواهد شد . من هم که توی عيد اصلا تا شعاع ۱ کيلو متری کتابام نزفتم چه برسه به دوره موره ی اونا . حالا هم مثل اون زبون بسته تو ی گل گير کردم . به نظرتون چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



لینک
۱۳۸٢/۱/۱٥ - مسعود

   سيزده به در و ماهی های افسرده   

من نمی دونم چرا فقط اين رسم شده که روز های ۱۳ تنها سبزه ها هستند که آزاد می شوند و اون ماهی کوچولوهای قرمز خوشگل بايد تا وقتی که بميرند توی اون تنگ کوچولو باقی بمونند .
به نظرتون اگه ماهی ها هم آزاد می شدند بهتر نبود؟


لینک
۱۳۸٢/۱/۱٤ - مسعود

       

آقا دم این پسرخاله ی ما گرم . امشب باعث شد که من برای دومین شب متوالی بتوانم بر داداش بزرگترم ( يادداشت های يک دانشجوی ديوانه ) غالب شده و از کامپیوتر به صورت کاملا شخصی استفاده کنم و یه کمی دور و بر این بلاگم بچرخم و به اون برسم.
به همین مناسبت چندین جمله از زبان ( زبان که نه در واقع دست مبارک ایشان ) بشنوید :

سلام من سعید هستم . دانش آموز سال سوم دبیرستان ( در واقع با مسعود توی یه کلاسم ) . جاتون خالی حالا ساعت 1:30 شب است و من با مسعود داریم چای و کیک میخوریم و در عین حال به موسیقی امید ( 81 )هم گوش میدهیم و در همین اوضاع و احوال هم داریم برای بلاگ مسعود متن تایپ می کنیم .( مسعود : بابا ما آخر سرعت هستیم . دیگه چند تا کار بکنیم ؟!) دیگه بیشتر مزاحمتون نمی شم . آقا مسعود key board تحویل شما .

خوب اینم از آق سعید ما . راستی امشب این داداش ما لطف کرده و یه جمله عرفانی فرمودند . اون جمله هم اینه ==> آقا حالا چه دست پاچه ای است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.
خوب دیگه این پسر خاله ی ما داره منو کچل میکنه برم براش یه بازی چیزی ( ) بزارم . فعلا...
لینک
۱۳۸٢/۱/۱۱ - مسعود

       

جب داستانی شده این بازی The SIMS . آخه راستش یه دو هفته ای میشه که من همه ی سی دی فروشی ها رو دنبالش میگردم ولی پیداش نمی کنم. همه میگن نداریم ( تازه چندتایی هم می پرسند : The SIMS چیه دیگه!!؟) . ولی اگه گیر بیارم خیلی بازی قشنگیه .
و اما جنگ:
خوب این جور که بوش میاد بوش حالا حالاها دستش به عراق بنده . مثل اینکه عراق حسابی به خودش مطمئنه و از آمریکا هم نمی ترسه و در نتیجه کوتاه نمیاد. فکر کنم آمریکا هم حتی برای حفظ آبروش تو جهان که شده کوتاه نیاد و بنا بر این جنگ ادامه پیدا خواهد کرد مگر اینکه یا یکی از دو طرف کوتاه بیاند ( که نمیشه ) یا یکی از دو طرف اشتباهی بکنه ( که اینم نمیشه ) یا هر چیز دیگری ( که اونها هم فکر نکنم بشه ) پس این جنگ تا همه ی آدمهای بی گناه عراق رو نکشه ول کن ماجرا نیست .
خوب بی خیال سیاست .
بالاخره بعد چندین و چند روز رفتم و یه سری به درسام زدم . آخه دیگه داشت دو دو تا هم یادم می رفت . به جز شیمی و تاریخ(لعنت ا... علیه ) می شه گفت به همه ی درسام یه سرکی زدم . وای که چقدر من از این درسای شیمی و تاریخ بدم میاد . حالا براتون میگم چرا.
شیمی : آقا مهرداد دبیر شیمی ماست . خداوکیلی دبیر خوبیه . هم خوب درس میده هم خوب با دانش آموزان رفتار میکنه . ولی مشکل اینجاست که برای درس دادن تن صداش خیلی بالاست . یعنی همیشه در حال داد زدن است .با اینکه ما 1 متریش نشستیم ولی همچین داد میزنه انگار 100 متریشیم . دومین اشکالش هم اینکه ما هنوز نصف کتاب رو نخونده اندازه ی دو تا کتاب جزوه می نویسیم . یعنی این جوری رووشنتون کنم که آخرای کلاس دیگه دستامون بی حس شده و باید تا دو روز بعد از کلاس مچ هامون را ببندیم تا یه کم بهتر بشه !.
و اما تاریخ : دبیرش همچین که از در وارد میشه دفترش رو باز میکنه و دو نفر از دانش آموزان رو صدا میکنه و درس قبلی رو ازش میپرسه . بعد از 10 دقیقه سوال و جواب میره سراغ درس و تا خود آخر زنگ + 3 دقیقه اضافه درس میده و میره . یه چیز میگم یه چیز میشنوید . یه سره حرف میزنه . اصلا یاد اوریش هم حالم رو میگیره .

لینک
۱۳۸٢/۱/۱٠ - مسعود

   سال نو هم تمام شد   

می دونم که یه کم دیر اومدم ولی خوب دیگه شما ببخشید . عید هم اومد و رفت و باز هم خواهد امد و باز هم ..... راستش این عید هم واقعا خوب چیزیه ها آدم ها بعد از یه عمری به هم سر میزنند و قهرها و کدورت ها رو فراموش میکنند ( البته اون دسته از آدم های بیکاری که حوصلشون از دست آدمهایی که با اونها آشتی هستند سر رفته است و کار خاصی پیدا نکردند و تصمیم به آشتی با اون دسته از آدم هایی گرفتند که با اونها قهر بودند !!!؟). فکر کنم اگه این عید هم نبود خیلی از اقوام ها دیگر هم رو فراموش میکردند و اصلا یادشون می رفت که اقوام و دوستانی هم با این نام دارند .
حتما مشاهده فرمودید که تقریبا آغاز عید نوروز ما مصادف بود با جنگ بین عراق و چندین کشور دیگر.( سالی که نکوست از بهارش پیداست ( البته امید وارم در این مورد از بهارش پیدا نباشه و استثنا هم داشته باشه )) راستش چند شب پیش داشتم توی اتاق بحران عراق می چتیدم که بعد از چندین ساعت بحث و تبادل نظر و افکار ( زرررررشک ) به این نتیجه رسیدیم که امریکا بعد از عراق به ایران حمله خواهد کرد . نظر شما چیه ؟

لینک
۱۳۸٢/۱/٦ - مسعود

     

سلام
شنبه صبح بعد از اینکه کلی با مدیرمون سر و کله زدیم بالاخره راضیش کردیم که از فردای اون روز ( که بشه یکشنبه ) دیگه دبیرستان تعطیل بشه . حالا که دبیرستان تعطیل شده موندم چه کار کنم ( خوب بشین درساتو بخون ) . حال درس خوندن هم ندارم ( پس یه جیزی هست ) . شاید بیشتر به بلاگم سر بزنم ( آره تو هم با این قول هات ) .
امروز سه بار به دکه ی روزنامه فروشی برای خرید سروش جوان سر زدم ولی هر سه بار فروشنده گفت نیومده هنوز ( سومین باری که به دکه مراجعه کردم هنوز سوالم رو نپرسیده بودم که فروشنده گفت نخیر آقا نیوووومده ( با خشم ) دیگه فردا . امروز نمی رسه . منم برای اینکه لجش رو در بیارم گفتم ببخشید آقا یه دونه جام جم لطفا ! ) . از اونجایی که سروش جوان هفته نامه شده هر شنبه ( ما که هیچ وقت ندیدیم شنبه ها به این جا برسه . همیشه 2 یا 3 شنبه میرسه !!! ) منتشر میشه و مطالب جالبی هم مینویسه . اتفاقا در مورد اینترنت و حتی وبلاگ و .... هم مینویسه .
راستی بهار هم که داره یواش یواش از راه سر میرسه . من خودم پاییز رو به همه ی فصل های سال ترجیح میدم . اون صدای خش خش برگاش اون هوای آفتابی - ابری - بارونی و حتی برفی ( امروزه که دیگه توی زمستون هم برف نمیاد چه برسه به پاییز ) و باز شدن مدرسه ها بعد از کلی تعطیلی و هزار تا چیز دیگه .


و اما معرفی یکی دیگر از گروهای خارجی تووووووووپ:


LIMP BIZKIT


گروه (LIMP BIZKIT 6)سال پيش در شهري به نام جكسون ويل شكل گرفت. اين گروه تجمعي بود از افرادي كه داراي قابليت هاي فراوان براي تفكر و تصورات بزرگ بودند. مؤسس اين گروه فردي بود به نام FRED DURST . فرد قبلاً ملوان كشتي بود. علاوه بر اين وي از سن 14 سالگي به يك هنرمند خالكوبي تبديل شده بود و بر روي بدن افرادي كه عضو گروهاي رپ بودند خالكوبي ميكرد. LIMP BIZKIT علاوه بر فرد از چهار نفر ديگر به نام هاي OTTO , BORLAND,DJ LETHAL و نوازنده گيتار باس SAM RIVERS تشكيل ميشود. وجود احساسات مشترك بين اين افراد، تركيبي را تشكيل داد كه كاملا مختص زمان خود بود. يعني جريان پر سر و صدايي از آواهاي موزون و پر قدرت.كانال هاي ضبط صدا و حلقه هاي صوتي روان گردان كه مشابه آن حد اقل در منطقه جكسون ويل رخ نداده بود. اولين آلبوم آنها به نام THREE DOLLAR BILL,YALL$ در سال 1997 به بازار عرضه شد و همين امر باعث شد كه ليمپ بيزكيت وارد PLATINUM HOUSE (خانه پلاتيني) شود. ورود آنها به PLANTINUM HOUSE مرهون باز سازي غير محترمانه ترانه "FITH" از خواننده مشهور ، جرج مايكل و همچنين جلب توجه برنامه تلوزيوني OZZfestbill در سال 1998 بود. ليمپ بيزكيت با آلبوم دومش به نام SIGNIFICANTOTHER به درجه سلطنتي سعود يافت و در رديف 200 آلبوم پر فروش و برتر قرار گرفت و عنوان اول را از آن خود نمود. 634874 كپي از اين آلبوم در طول هفته اول عرضه آن به بازار به فروش رسيد و نهايتا فروش آن به مرز 6 مليون كپي رسيد. گروه بعد از آن اقدام به شروع تور نمود . كنسرت هاي NOOKIE, REARRANGED, و BREOK STUFF كه در فستيوال واشينگتون اجرا شد و همچنين WOOD STACK در رم ، تبديل به تيتر مهم ترين خبر هاي موسقي شد. DURST به نام قائم مقام ارشد نام گذاري شد و لقب Flawless ( بدون عيب)را بر خود نهاد!! وي همچنين قراردادي را براي كارگرداني 2 فيلم به نام هاي Natures Cure و Runt امضا كرد و گارگرداني اين 2 فيلم را عهده دار شد. در همين بين Sam Rivers نوازنده گيتار باس موفق شد كه عنوان بهترين نوازنده Rock Bass را در فستيوال گيتار سال 2000 كسب كند. گروه مشغول كار روي فيلم What Would become chocolate (چه چيز ممكن است به شكلات تبديل بشود) شد.و همچنين ضبط موسقي متن فيلم Mission Impossible2 (ماموريت غير ممكن 2) را هم انجام ميداد . اين ترانه كه آن را گروه Metallica اجرا كرده است با ترانه Take a look around (يك گشتي بزن) كه در آلبوم جديد گروه قرار داشت رقابت ميكرد.علاوه بر اين گروه اقدام به هم خواني ترانه به نام Bleed (خونريزي) همراه گروه Soulfly نمود. گروه آلبوم آخر خود را با تاثير از فيلم what would become chocolate به نام chocolate starfish ناميد.در اين آلبوم سختي ، بزرگي و سنگيني بيشتري شنيده ميشود. Otto (يكي از اعضاي گروه) اظهار ميكند كه ملودي ها در آلبوم جديد واقعا خوب هستند و هر چيز در باره هر بخش به زيبايي ترتيب داده شده است. Chocolate واقعا جديد و ملوديك است. تمام انواع ضرباتي كه به گوش ميرسد در موسقي تداوم دارد.شما واقعا ميتوانيد موزيك را به خودي خود گوش كنيد . اما به محض اينكه خوانندگان شروع به آواز خواندن ميكنند موسيقي به حدي اوج ميگيرد كه انسان را به مرز جنون ميرساند! اين گروه تاكنون سه آلبوم 1. Three dollar bill yall$ 2. Significantother 3. Chocolatestarfish را به بازار عرضه نموده است.آلبوم اول شامل 13 ترانه ، آلبوم دوم شامل 15 ترانه و آلبوم سوم آنها 12 ترانه را در بر ميگيرد. ترانه HOLD ON از آلبوم آخر LIMP BIZKIT مضمون زيبايي را در بر ميگيرد.

hold on you keep your distance i can't deny you i've got the feeling can't satisfy you i've got your picture on the wall i got the picture, long gone you keep your wishes i'll keep my feelings there goes another one that kept me breathing i'm waiting for you i know your leaving i still adore you you never leave me hold on, i found another way to let you go away hold on, you found another way to bleed my soul away the things you told me to hear you speak i'm burning slowly i'm growing weak you bring me closer to yesterday yesterday's a million miles away why can't you hear me? why can't i sleep and i don't understand what keeps me breathing i'm waiting for you i know your leaving i'll still adore you you'll never need me hold on, i found another way to let you go away? hold on, you found another way to bleed my soul? away (repeats 4 times) صبر كن: تو فاصله ات را حفظ كن.من نميتوانم تو را برانم.احساس من اين است.نميتوانم تو را راضي نمايم.تصوير تو را بر ديوار نهاده ام.تصوير تو.مد تهاي مديدي است كه اين آرزو را در دل داري.من احساساتم را حفظ كرده ام.كسي در عبور است كه به من فرصت نفس كشيدن ميدهد.من منتظرت ميمانم . با اين كه ميدانم تركم ميكني اما هنوز تو را ميپرستم.تو هرگز مرا ترك نخواهي كرد.صبر كن.راه ديگري براي دور شدن تو يافته ام.تو راه ديگري يافته اي كه روح مرا جريحه دار نمايي متفاوت از چيزهايي كه به من گفتي.من به آرامي ميسوزم.من ضعيف ميشوم.تو مرا به ديروز نزديك تر ميكني.ديروز مليون ها مايل دور تر است.چرا نمي تواني صداي مرا بشنوي؟ چرا نميتوانم بخوابم و نميتوانم بفهمم چه چيزي به من فرصت نفس كشيدن ميدهد.من منتظر تو هستم.ميدانم كه ميروي با اين حال هنوز تو را ميپرستم.تو هرگز مرا نميخواهي،صبر كن. راه ديگري را براي دور شدن تو بيابم؟ صبر كن،راه ديگري را براي جريحه دار كردن روح من يافته اي؟ دور شو....

لینک
۱۳۸۱/۱٢/٢٩ - مسعود

       

با عرض سلام و تسلیت به مناسبت تاسوعا و عاشورای حسینی .
یه جایی خواندم ماههای صفر و محرم هستند که اسلام را زنده نگه داشته اند . نظر شما چیه ؟
انشاا... فردا شب بیشتر می نویسم .

يا حسين شهيد
لینک
۱۳۸۱/۱٢/٢٢ - مسعود

   شورا   

یادتون هست که در مورد شوراها حرف می زدم ؟ خوب پس حالا این رو هم گوش کنید:
روز انتخابات مردم شهر همگی با هم تصمیم گرفته بودند که به پای صندوق های رای نروند و به هیچ کس رای ندهند.( دقیقا نمی دونم چرا . شاید چون در دوره ی گذشته ی شوراها کارهایی که مردم از آنها انتظار داشتند را نتوانسته بودند انجام دهند .)
و اما حالا که نتیجه ها مشخص شده تمام مردم یادشان آمده که اِ ی وای ما که رای ندادیم .
نتیجه ی آراء واقعیت تلخی را نشان می داد . واقعیتی که نمی شد از آن فرار کرد . و آن واقعیت ….




و اما در ادامه ی اشعار METALLICA:

Until It Sleeps
(Hetfield,Ulrich)

Where do I take this pain of mine?
I run but it stays right by my side

So tear me open and pour me out
There's things inside that scream and shout
And the pain still hates me
So hold me until it sleeps

Just like the curse, just like the stray
You feed it once and now it stays
Now it stays

So tear me open but beware
There's things inside without a care
And the dirt still stains me
So wash me until I'm clean

It grips you, so hold me
It stains you, so hold me
It hates you, so hold me
It holds you, so hold me
Until it sleeps...

So tell me why you've chosen me
Don't want your grip
Don't want your greed
Don't want it

I'll tear me open make you gone
No more can you hurt anyone
And the fear still shakes me
So hold me, until it sleeps

It grips you, so hold me
It stains you, so hold me
It hates you, so hold me
It holds you, holds you, holds you until it sleeps...

I don't want it (repeat)
No

So tear me open but beware
There's things inside without a care
And the dirt still stains me
So wash me 'til I'm clean

I'll tear thee open make you gone
No longer will you hurt anyone
And the hate still shapes me
So hold me until it sleeps...

end


خوب اینم از شعر.
ماه محرم آمد. راستی یه سوال! چرا برای امام حسین در ماه محرم ده روز عزاداری ( به غیر از بقیه ی روزهای محرم که آدم ترجیح میده بمیره تا زنده باشه ) می کنند ولی برای بقیه ی امامان این گونه نیست؟ ( البته بهتره که نیست و گر نه همه ی ملت دپرس می شدند) آخه تو همه چی پارتی بازی توی عزاداری هم پارتی بازی؟ اونم برای امامان ؟

خوب بگذریم . می دونستید که انسان 3 بعدی ( حتما میگید خسته نباشید بعد از یه عمری تازه فهمیدی انسا ن 3 بعدی است !!!!) جن ( یو هاهاها ) 4 بعدی و ملائکه ( یا ا... ) 5 بعدی هستند؟
من خودم شخصا از 3 بعد به اون طرفشو دیگه سی پی یوم نمی کشه !
و یه چیز دیگه . اگه آدم با سرعت نور حرکت کنه و وقتی دقیقا سرعتش به سرعت نور رسید یه کم ( فقط یه کم ) تند تر بره میتونه گذشته ی خودش رو به یاد بیاره !!!!!!؟؟؟ این دقیقا نقل قول یکی از دبیرهامون بود ( البته این یکی دبیرمون خیلی سرش میشه و در ضمن دبیر علوم قرانیه ماست !!!)


داستان کوتاه هفته :
اولین باری که دیدش همش 16 سال داشت . به خاطر یه اتفاق ساده با هم آشنا شدند ولی آشنایی اونا ساده نبود. رامین خیلی دوست داشت بشینه و فقط با اون حرف بزنه . اونم خیلی دوست داشت که توی کافی شاپ بشینه و با رامین حرف بزنه . اولین قراری که با هم توی کافی شاپ گذاشتند برای هر دوشون ناقل اضطراب بود . ولی با همه ی ترس ها و لرزهای موجود هر دوشون سر قرار رفتند و کلی با هم حرف زدند . آخر دست هم بدون اینکه هیچ کسی اونارو ببینه از کافی شاپ بیرون رفتند .
با این همه بازم می ترسیدند دست هم رو بگیرند و بیاند توی خیابون قدم بزنند . عشق بین اونها قابل وصف نبود . دست کم هر ماه یه هدیه به هم می دادند و کلی با هم حرف می زدند . تا اینکه اون روز لعنتی همه چیز رو خراب کرد .اون روز بعد از اینکه هر دو شون داشتند از کافی شاپ بر می گشتند یه هو رامین دید که دیگه هیچ کس کنارش نیست و از اون موقع به بعد رامین تنهاترین آدم روی دنیا شد. اون معشوق رامین کسی نبود جز یه جن بو نداده !!!!!!!!
پایان


لینک
۱۳۸۱/۱٢/۱٦ - مسعود

       

Nothing Else Matters
(Hetfield,Ulrich)
----------------------



So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No, nothing else matters

END


من عاشق این آهنگ متالیکام . عالی می خونه.اگه دوست داشتید یه سری به سایتشون بزنید و این آهنگ رو گوش کنید.

این روزها نقل شوراها همه جا به گوش می رسه . حالا یه چیز جالب در این باره من دیروز وقتی داشتم توی خیابون قدم می زدم از دور ستاد انتخاباتی یه بنده خدایی رو دیدم که کلاغ هم توش پر نمی زد . وقتی نزدیکتر شدم دیدم اون بنده خدا تنهایی نشسته روی یه صندلی و چند تا از تبلیغات انتخاباتی خودش رو در دست داره و با حسرت به اونا نگاه می کنه . همون جا پیش خودم گفتم حتما بهش رای می دهم ( حالا که هر کسی دلش خواسته کاندید شده پس اشکالی نداره ما هم به هر کسی رای بدهیم )
نتیجه : ما از این نوشته ها نتیجه میگیریم که به هر کسی رای ندهيم!!!!!!
لینک
۱۳۸۱/۱٢/٩ - مسعود

       

سایه در رو باز کرد بیژن دیگه به راحتی میتونست چاقوی توی دست سایه رو ببینه . همون جا یه سکته ی ناقص کرد ولی چون دید اینجا موقش نیست بی خیاله سکته شد و توی کوچه پس کوچه های ذهنش دنباله یه راه فرار میگشت ولی اصلا انگار ذهنش قفل کرده بود و وقت restart هم نبود.
هرچه سایه نزدیکتر می شد راحتتر می شد دیدش ولی هنوز صورتش محو بود . بیژن تصمیم گرفت یه جوری خودشو به تلفن برسونه و به یکی زنگ بزنه . آروم آروم خودشو توی تاریکی کشید تا به تلفن برسه . هنوز دو سه متری به تلفن مونده بود که احساس کرد سایه هم داره به تلفن نگاه می کنه و مسیر حرکتشو به طرف تلفن تغییر داد . بیژن خودشو تا می تونست از تلفن دور کرد و این بار تصمیم گرفت بره و لامپ رو روشن کنه وقتی داشت به طرف کلید می رفت در راهرو رو دید که باز شد و یه سایه ی دیگه هم اومد تو .
سایه ی دوم چاقو نداشت ولی عوضش یه کلت داشت که دو دستی گرفته بود و آروم آروم اومد داخل حال .
دیگه تحمل نداشت و تصمیم خودشو گرفت و بلند شد تا لامپ رو روشن کنه . در یک ثانیه بلند شد و به طرف کلید دوید و خودشو به طرف کلید پرتاب کرد وقتی دستش به کلید خورد لامپ روشن شد و چمهای بیژن داداش بزرگش و داداش کوچیکشو دید که دارند بهش های های می خندند.......

پایان



خوب اینم از این داستان . شما میتونید نظرات خودتون را پیرامون این داستان برای من بنویسید .
و اما....
اگه فرصت کردید حتما یه سری به آدرس پایین بزنید.
یک برنامه ی بسیار ساده کارآمد و کم حجم و مجانی برای رسم انواع نمودارهای رياضی. اين برنامه را از اینجا داونلود کنيد.
نمونه ای از کار این نرم افزارو می بینید.



اینم یه مطلب در مورد گروه موسیقی متالیکا ( METALLICA) که من خیلی عاشقه آهنگاشون هستم . شما هم اگه تونستید حتما آهنگهای این گروه رو گوش کنید.
توی سایت متالیکا یعنی : www.metallica.com میتونید آهنگ های قشنگی رو از این گروه گوش کنید.

Metallica
اين گروه يكي از مبتكرترين و نوآورترين گروههاي اواخر دهه 80 و 90 بود كه در سال 1981 در كاليفرنياي آمريكا توسط لارس آلريچ (Lars ulrich متولد 26 دسامبر 1963 كپنهاك، دانمارك، طبل زن) و جيمز آلان هتفلد James Alan hetfeld (متولد 3 آگوست 1963، آمريكا، گيتار آواز) تشكيل شد. اين دو پيش از آن در يكي از روزنامه هاي آمريكا به نام Raqder براي استخدام موسيقيدان به طور جداگانه آگهي داده بودند. اولين دمو (Demo) خود را با نام No life Til’ leather ساخته Lioyd Grond (ليويد گراند، گيتاريست) ضبط كردند. در ژانويه سال 1982 بعد از اينكه بين او با هتفلد و آلريچ شكر آب شد ديويد ماستين (David Mustaine متولد 13 سپتامبر 1961 لاميسا Lamase ،كاليفرنيا ، آمريكا) جايش را گرفت. جف وارنر Jef warner (گيتاريست) و ران مك گووني Ron Mc Govney (نوازنده باس) مدتي با گروه كار كردند. در پايان سال 1982 كليفورد لي بارتون Clifford Lee Burton (متولد 10 فوريه 1962 ، آمريكا مرگ 27 سپتامبر 1986 نوازنده باس) به گروه پيوست و در 5 مارس 1983 اولين كارش را به طور زنده اجرا كرد. ماستين Mustaine از گروه جدا شد تا Megadeth را تشكيل دهد و كرك همت Kirk Hamet (متولد 18 نوامبر 1962، سان فراسيسكو، كاليفرنيا، آمريكا گيتاريست) جاي او را گرفت. همت Hammett كه در زمان همكاري با گروه راك (دسته جمعي) Exadus مورد توجه آلريچ و هتفيلد قرار گرفت در 16 آوريل 1983 اولين كنسرتش را با اين گروه اجرا كرد.
همكاري آلريچ و هتفلد، برتون و همت تا حادثه دلخراش نيمه شب 27 سپتامبر 1986يعني چپ شدن اتوبوس آنها در سوئد كه منجر به كشته شدن كليف برتون Cliff Burton گرديد ادامه داشت. در طول اين همكاري 4 ساله با هيجان و جنب و جوشي كه بر برنامه ها و آثارشان ايجاد مي كرد به موفقيتهاي بزرگي دست پيدا كردند. طرح افسانه ” بزن توي سركسي كه صداش در نمي آيد“ Bang that head that doesnot bang كه روي جلد آلبوم بعدي بود نشانگر الگويي جديد براي كار متاليكا بود اين در حالي بود كه موسسان آن خيلي زود قوانين خودشان را از ياد بردند، بعد از آن به همراه گروههاي جديدي با سبك heavy metal انگليسي (مثل كلاغ سياه Raven و Verom و زهر) تور گذاشتند. در همين حين شركت موزيك براي ملل (music for nations) براي پخش آلبومهاي شان در اروپا با آنها قرار داد بست.
اگرچه ” رعد و برق را هدايت كن“ (Ride the lightening) نيز آلبومي تقريباً موفق بوده اما انتشار ”براي آنان كه زنگ ها به صدا در مي آيند“ در سال 1986 “For whom the Bell tolls” it توانايي اين گروه را براي استفاده از موضوعات حماسي نشان داد. اين آلبوم كه اولين آلبوم كمپاني Elektra Records در آمريكا بود (كه آلبوم قبلي آنان را نيز دوباره منتشر كرده بود. ) مجموعه اي بود كه از چند جنبه خشمها وشكايتهاي انسان را بيان مي كرد. بعد از مرگ برتون جيسون نيوستدJason Newsted (متولد 4 مارس 1963 نوازنده باس) را استخدام كردند كه پيش از آن عضو Flotsam And Jetsom بود. نيوستد اولين كنسرتش را با اين گروه در 8 نوامبر 1986 اجرا كرد. اما همكاري آلريچ و هتفلد عامل اصلي هدايت گروه و ساختن نغمه هاي عاشقانه متاليكا بود.
اولين برنامه جديد تلويزيوني كه در آن گروههاي مختلفي با هم كار مي كردند به نام Garage Days ResRevisited ساخته شد اين گروهها عبارت بودند از Diamond Head, Budgie و Killing Joke و Misfits اولين بار تهيه كننده گروه Nroses guns ،يك كلينيك (Session for and Justice For all Mike Clink جلسات براي....و عدالت براي همه ) را شروع كرد. اين اثر هنري (1988) كه تلاش زيادي براي توليد آن صورت گرفته بود شامل تك آهنگ “ يك” (40 آهنگ آمريكا. 20 آهنگ بريتانيا) بود. اما گاهي كارهاي آنان با شكست نيز مواجه مي شد. آهنگهاي متاليكا كه در راس جدولهاي آمريكا و اروپا قرار داشتند معمولاً داراي موضوعاتي مثل عدالت، مكافات، ديوانگي، جنگ ، مذهب و روابط انساني بودند. در مقايسه با آلبوم (Kill em’All)(همه را بكش) كه حدود يك دهه قبل توليدشده بود. اين گروه از شكل نوآوري و سنت شكني به سوي هماهنگي متفكرانه پيش رفته بود كه با تغييرات غير منتظره و ناگهاني شكل و ضرب آهنگهايشان سنجيده مي شدند. آهنگ تلويزيوني (Enter Sand man MTV) اولين اجراي گروه در استوديو بود و آهنگ 20 جدول آمريكا شد. اين تك آهنگ به همراه (Nothing else matter) (هيچ چيز ديگري مهم نيست) شماره 10 بريتانيا شدند.
به دنبال سفرهاي منظم در ابتداي انتشار آلبومها، مرتباً در مراسم اهداي جوايز شركت مي كردند. مسلماً آنها براي دريافت اين جوايز شايستگي خود رانشان داده بودند. اين گروه جريان اصلي موسيقي metal فلز را در عصري كه حرفهاي هنري غير قابل اجتناب بود شكل تازه اي بخشيد (تنهادر ژوئن سال 2001 13 ميليون از اين آلبوم به فروش رسيد) اثر بعدي شان در جدول بهترينهاي آمريكا شماره 1 شد. اين آلبوم تصور عمومي را نسبت به گروه متاليكا كه شروع به ايجاد ارتباط با مخاطبان گروه Rock كرده بود عوض كرد. در سال بعد تك آهنگ خاطره مي ماند (The Memory Remains) به موفقيت رسيد كمپاني Garage Inc اجراهاي جديدي از آهنگهاي گروه را جمع كرد و در دسامبر 1998 آلبوم رتبه ي دوم بهترينها را کسب کرد. S&M در سال بعد به همراه اركستر سمفوني سان فراسيسكو (Sanfrancisco sympathy) اجرا كرد كه مثل زياده روي زيادي در زمينه hard rack به صورت نمادي از Deep purple (بنفش پر رنگ) بود. در ژانويه 2001 نيوستد Newted اعلام كرد كه بعد از 15 سال همكاري با گروه مي خواهد آن را ترك كند .
پایان
( با تشکر از : www.ranginkaman.com )


لینک
۱۳۸۱/۱٢/۱ - مسعود

       

از امروز میخوام شروع کنم و داستانهای قشنگی توی بلاگم بنویسم شاید هم فقط به نظر خودم قشنگ باشه ولی خوب با نظرهای شما بهتر میفهمم که باید چه شکلی بنویسم. =====> از هم اکنون نیازمند نظرهای سبزتان هستیم <=====
و اما داستان:

شب بود . ساعت حدودای 12 بود . هیچ کسی توی خونه نبود . همه رفته بودند مهمانی ولی بیژن نرفته بود( نمی دونم چرا؟)از توی حیاط هر از گاهی صدایی شنیده می شد ولی او توجهی نمی کرد . تازه چند دقیقه قبل هم از روی پشت بام یه صدایی اومد. دیگه داشت از ترس میمرد. هرچی فحش و ناسزا بلد بود به خودش گفت که چرا نرفتی؟.اما فایده ای نداشت . دیگه ساعت حدودای دوازده ونیم بود ( بازم نمی دونم چرا تا این موقع اهل خونه به خانه مراجعت نکرده بودند)هرچی چاقو تو خونه بود گذاشته بود کنار دستش و یکی از بزرگترین چاقو ها را هم توی دستش داشت . یه دفعه از در حیاط صدایی اومد . مثل این بود که یکی از روی در توی حیاط بپره. اول اعتنایی نکرد ولی بعد با دیدن یه سایه توی حیاط دیگه هیچ چاره ای جز اعتنا کردن نداشت . میتونست با دستش همه ی چین و چروکای قلبش رو که از آستینش زده بود بیرون رو احساس کنه. چشمش فقط به سایه دوخته شده بود و هر اپسیلون حرکتی رو توی ذهنش تجزیه و تحلیل می کرد و در همه ی اون تجزیه و تحلیل ها به این نتیجه می رسید که اون سایه یا مال یه جن بو ندادست ( البته فرق جن بو داده و نداده رو هنوز هم نمی دونم ) یا مال یه پری . ولی نه مال همون جن بو ندادست چون قالبا بیژن از این پیشونی ها نداشت که یه پری بیاد سراغش . سایه از ته حیاط داشت یواش یواش نزدیک می شد و میشد بهتر حدس زد که چیه؟ سایه این جوری بود : دو تا گوش دراز که بعضی وقتا حرکت می کرد - یه چیزی شبیه به دم - یه دست که یه چاقو هم توی اون بود - و دو تا پا . سایه دیگه نزدیکایه ایوون بود و قلب بیژن هم نزدیکایه قوزک پاش . سایه همین جور نزدیک و نزدیکتر می شد تا جایی که حدودا یک متر تا در راهرو فاصله داشت .بیژن دوید و رفت توی اتاق پذیرایی سایه دیگه دقیقا پشت در بود .سایه
دستش رو برد طرف دستگیره ی در تا در رو باز کنه 000

لینک
۱۳۸۱/۱۱/٢٤ - مسعود

       

ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود . هرچی میخواست حواسشو جمع کنه نمی تونست . حواسش همه جا بود الا درس و امتحان .وای فردا رو بگو سر جلسه وای وای وای .
حالا دیگه ساعت 7 بود از اون وقت تا حالا فقط 7 صفحه خونده بود. و هنوز 61 صفحه دیگه باقی مونده بود . این جوری تا 3 روز دیگه هم تموم نمی شد. تازه همون هفت صفحه ای هم که خونده بود اگه ازش یه سوال میکردی نمی تونست جواب بده . دیگه فکرش کار نمی کرد دیگه نمی تونست هیچ کاری بکنه. همش هم تقصیر این منصور بود . حالا با دلیلش کاری نداریم ولی همش تقصیر این منصور بود.
دیگه از درس نا امید شده بود چون میدونست این جوری فایده ای نداره و داره وقتشو تلف می کنه .پس رفت سراغ برگه های امتحانی که از سال پیش داشت . بالاخره تیری بود در تاریکی و اینم بهتر از هیچیه . تا اومد همشو حل کنه ساعت شده بود 1 نصف شب .دیگه چشماش از خواب باز نمی شد و همین که رفت توی تختش خوابش برد.
فردا صبحش با نگرانی رفت سر جلسه . از 20 تا سوال فقط 12 تا شو بلد بود .با هر زحمتی بود نوشت و از سر جلسه بلند شد و رفت . از اون روز به بعد دیگه با منصور حرف نزد .

پایان

خوب اینم از داستان این هفته .
لینک
۱۳۸۱/۱۱/۱۸ - مسعود

   بدو بدو که تمومش کردم   

سلام
وااای چه برفی اومد این هفته . انگار خدا هم دیگه دلش برامون سوخت. این هفته از این که امتحانها تموم شده خوشحالم نه خیلی خوشحالم. البته هنوز یه دونه دیگش مونده ولی خوب با این همه خوشحالم.
راستش نمی دونم چند تا از شما ها طرفدار پر و پا قرص سروش جوان هستید ولی اگه شما هم می خونید حتما متوجه شدید که یه کمی مطالبش با قبل تر ها فرق کرده و بفهمی نفهمی سروش خودمون نیست. خوب اینم ناشی از تغییر ماه نامه بودن به هفته نامه بودن است. اما نمی دونم یکی نیست به اینا بگه خوب مگه مجبور بودید هفته نامش کنید مگه همون ماه نامه چه اشکالی داشت؟الان دیگه دیر شده و فایده ای به حال ما نداره اما امیدوارم که حداقل همین هفته نامرو سفت بچسبند و ولش نکنند.
خوب دیگه بهتره بریم سراغ خاطره ی خودمون:

ساعت 9 صبح بود . سر جلسه ی امتحان نشسته بود اونم امتحان ادبیات فارسی . از بچگی از این درس بدش میومد . سر کلاس فارسی که بود حال نوشتن هیچ یک از مطالب ادبی رو نداشت. بغل دستی هاش تندو تند حرفای دبیرو توی کتاب می نوشتند ولی اون نه تنها به حرفای دبیر گوش نمی داد بلکه بعضی اوقات به بغل دستیش هم اجازه نمی داد یادداشت کنه و مزاحمش می شد.با این توصیف ها فکر نکنم شب امتحان هم هرچی می خوند چیزی از اونو حالیش میشد! خب حالا سر امتحانی نشسته بود که نه تو طول سال چیزی از اونو خونده بود نه شب امتحان چیزی حالیش شده بود . سوال 5 بود از 25 تا سوال و این طور رووووشنتون کنم که اون 20 تا رو بلد نبود .
وای آخه خیلی 3 بود که از درس ادبیات بیافته . پس باید فکری می کرد .هنوز نیم ساعت دیگه باقی مونده بود . خوش بختانه جایی نشسته بود که امکان تقلب ( استغفر الله ) براش مهیا بود . خب اگه خودتون بودید چی کار می کردید؟ منم همون کارو کردم که نباید.پس با ذکر جمله ی « و امرهم شورا بینهم » رفت تو نخ برگه ی بغل دستیش .
دیگه کمش نگذاشت .از سوال 5 تا 23 به صورت کاملا واوی از رو دست بغل دستیش تقلب که نه ولی کپی کرد . فقط مونده بود 2 تا سوال دیگه که هر کدومش 1 نمره داشت . اوون قدر تقلب کرده بود که حتی اون سوال هایی هم که خودش نوشته بود یه بار چکش کرد.اما هنوز 2 تا سوال مونده بود . از بخت بد روزگار حرص و طمع دنیا گریبانش رو گرفت و گفت بذار این بار یه 20 آب دار از این درس لعنتی بیاری تا پوز این دبیرو که هی میگفت تو هیچی حالیت نیست به خاک بمالی ( آخه بغل دستیش از اون خر خونا بود که دهن خودشونو سرویس میکنند تا یه 20 بیارند) .
خلاصه پس از چند تا سوتی جلوی مراقب آخر کار شد این که وقتی سر شو بالا آورد این صحنرو دید:

لینک
۱۳۸۱/۱۱/۳ - مسعود

       

سلام
بعد از چندي بالاخره مجال اومدن به بلاگم رو به دست آوردم آخه بد جور امتحانا دوخم ما رو گرفته بودند و اجازه تكون خوردن هم به ما نميدادند اما آخرش تموم شد.
خوب اين دو هفته كه نبودم خيلي دلم براتون تنگ شده بود وحالا هم خيلي حرفا دارم كه ميخوام براتون .بزنم و دوست دارم تلافي اون دو هفترو در بيارم
خوب از امتحانا براتون بگم كه يه جورايي حالمونو گرفت دوازده تا امتحان تو دو هفته اوونم براي كلاس سوم دبيرستان حال هر محصلي رو جا مياره آخه يكي نيست به اين برنامه ريزهاي از خدا بي خبر بگه كه اينم شد برنامه؟ اگه خودتون هم بايد اين جوري امتحان مي داديد ، قبول مي كرديد ؟
ولي حالا كه ديگه هرچي بوده تموم شده و گذشته .عوضش يه عالمه خاطره از امتحانا دارم كه براتون خواهم نوشت . اينم اوليشه:
ساعت 1 بعد از ظهر بود از صبح تا حالا همش تونسته بود 15 صفحه بخونه و هنوز 60 صفحه باقي مونده بود. مشخص نبود چرا از ساعت 9 شب به بعد خيلي زودتر كتاب تموم مي شد و بهتر بگم چرا سرعت خوندنش بالا مي رفت.
در هر حال هنوز 60 صفحه مونده بود . حالا تازه فكر مي كنيد چه درسي ( تاريخ)
بهترين درس بد ! درسي كه در طول سال غير از يه بار اونم اول سال ديگه لاي كتابو باز نكرده بود . سر كلاس هم كه اصلا درس گوش نمي داد ، يا خواب بود يا داشت نقاشي ميكشيد .
ساعت 3 بود و اون توي اين يك ساعت فقط تونست خودش رو برسونه به صفحه 18 . اعصابش خورد شده بود نمي دونست بايد چه كار كنه. كلافه بود و نگران . يه كم به خودش استراحت داد رفت و تلويزيون رو روشن كرد زد كانال يك : داشت تاريخ معاصر ايرانو پخش ميكردد. هنوز دستشو از روي دگمه يك كنترل بر نداسته بود كه از همون جا شبكه دو رو فشار داد . شبكه دو داشت يه آهنگ ملايم پخش مي كرد . چون از آهنگ هاي ملايم خوشش نمي يومد زد كانال سه . واااااااي بازي پيروزي بود با استقلال .از اونم كه نميشد گذشت . وقتي نتيجه بازي رو ديد اصلا باورش نمي شد وقتي درست نگاه كرد ديد كه آره درست ديده. ديگه قات زد ديگه حالشو نفهميد فقط متوجه شد كه دستشو محكم گذاشت روي دگمه قرمز .
با اين كه اصلا آمادگي درس اونم تاريخو نداشت ولي با اين حال رفت سر درسش و بازم شروع كرد به خوندن و اونقدر خوند و خوند و خوند كه نزديكاي ساعت 10 شب رسيده بود به صفحه 40 . ديگه مخش داغ كرده بود و چون فنش هم اتصالي داشت امكان سوختنش ميرفت تازه ديگه ظرفيت هاردش هم پر شده بود و ديگه نمي تونست اطلاعات رو رو خودش نگه داره .
بنابر اين به خودش يه كم استراحت داد.رفت و يه آبي به ير و صورتش زد و يه قدمي توي حياط زد تا يه كم دماي مخش پايين بياد . بعد از اون رفت و تلويزيونو روشن كرد . اخبار ورزشي رو كه ديد يه كم حالش بهتر شد و دوباره رفت سر درس .
اون شب تا ساعت 1 نصف شب بيدار بود و يه ريز درس مي خوند تا آخرش تموم شد . هنوز كتابو نبسته بود كه خوابش برد .تو خواب رضا خان رو ميديد كه داره پرواز مي كنه و ميره پيش ميرزاي شيرازي و از اون براي ميرزا كوچك خان جنگلي طلب مغفرت ميكنه .تا صبح همين چرندياتو تو خواب مي ديد تا اينكه با كشته شدن خياباني با وضع فجيع در خيابان از خواب پريد .
سر جلسه امتحان حالش خيلي خوب بود چون همه سؤال هارو مي دونست و به همش جواب داد . بعد از امتحان هم رفت و بازم خوابيد ولي اين بار خواب تاريخي نديد بلكه ديگه اعداد و ارقام رو ميديد كه هي ميرن زير راديكال و هنوز جذر نگرفته مياند بيرون يا اين كه سينويس و كسينوس با هم ديگه دارند دنبال تانژانت مي دوند و هزار و يك خواب مسخره ديگه . وقتي از خواب بلند شد تاز فهميد كه امتحان حسابان داره .
لینک
۱۳۸۱/۱٠/٢٧ - مسعود

       

سلام
امشب شايد نتونم مدت زيادی وقت برای وبلاگم صرف کنم پس پیشاپیش معذرت می خوام .

راستش دیگه یواش یواش با نزدیک شدن امتحانات ( منم کشتم خودمو با این نزدیک شدن امتحانات) منم رقبتی برای آپدیت ( نگید این هیچی از انگلیسی سرش نمی شه ها .... نه به خدا هرچی زووووور زدم انگلیش نشد بنویسم ( حالا که همه گیر میدند اینم روش ) )
خوب بابا بی خیال
میگم بهتره مطالب بالا را زیاد جدی نگیرید چون اونارو زیاد خودم هم قبول ندارم
اصلا اين هفترو بی خيال وبلاگ هفته ديگه از شرمندگی در ميام .
قربونتون .
لینک
۱۳۸۱/۱٠/٦ - مسعود

   زمستان   

سلام

ديگه يواش يواش با سرد شدن هوا ، زمستون دار مياد و با اومدن زمستون هم يواش يواش امتحانا داره مياد. چند قدمي بيش تا امتحانات نمونده پس بهتره بيشتر به درسا توجه كنيم و از همين حالا شروع به دوره درسا ( كه براي دوره ديگه دير هم شده ) بكنيم .
خوب بهتره كه از نصيحت و پند دست بردارم و برم سر كار خودم.

آقا يه پيشنهاد :
هر كسي( مخصوصا دانش آموزان دبيرستاني ) كه دوست داره ميتونه يكي از خاطراتش كه قشنگه و كوتاه برايه من بفرسته به ايميلم ( mah_1381@yahoo.com )
من منتظرم .

يه خبر:
فكر مي كنيد هزينه ي گفت و گوي اينترنتي ( همون چت خودمون ) در طول سال چقدر باشد؟ بنا بر نتايج يك پژوهش ، جوانان ايراني براي گپ زدن اينترنتي سالانه پانصد مليون تومان هزينه مي كنند . در هر شبانه روز به طور متوسط دويست نفر ايراني در اتاق هاي گفت و گوي ياهو مسنجر حضور دارند كه اين تعداد در هيچ اتاق ديگري مشاهده نمي شود .حالا اگر ياهو در ادامه ي پولكي شدنش اتاق هاي گپ را هم پولي كند، فكر مي كنيد چه اتفاقي بيفتد؟؟؟


يه داستان:

مرد سيگارشرا له کرد داخل زير سيگاري روي ميز، كه پر بود از سيگارهاي نصفه. خودكار مشكي به جاي سيگار رفت بين انگشت‌ها و بالاي كاغذ سفيد نوشت: يك قصه عاشقانه . گوشه‌ي يك چك از زير كاغذ سفيد آمده بود بيرون. كاغذ رويش را پوشاند و خودكار زير نور چراغ مطالعه حركت كرد: همه چيز از يك روز آفتابي... نه، باراني بود... نه، در يك روز برفي... نه... خودكار پرت شد روي كاغذ و جايش را با سيگار عوض كرد، براي چندمين بار. دست ديگر مرد رفت روي موهاي سياه و سپيدش و آن‌ها را عقب زد از روي پيشاني. چشم‌هاي قهوه‌اي‌اش از پشت شيشه‌هاي عينك به قاب عكس روي ديوار نگاه مي‌كردند. دختر و پسر جواني، دست در گردن هم روي نيمكت يك پارك. تصوير تار شد و سپيد ميان دود سيگار. ضبط روشن شد و الهه‌ي ناز آمد. فنجان چاي سرد را سركشيد مرد و صندلي لهستاني را جلو و عقب برد با آهنگ. آقاجون من اهل نوشتن قصه‌هاي عاشقانه نيستم. اصلا كار من نيست. تو خون من نيست. اين‌كاره نيستم. چه جوري بگم؟مرد خم شد روي ميز شلوغي كه پر بود از كتاب و
كاغذ و يادداشت‌هاي نامرتب و به مبلغ چك نگاه كرد؛ 000 500 ريال. خودكار با سيگار جا عوض كرد: قضيه از يك پاييز... نه، بهار بود... تابستان سال... خودكار روي همه چيز خط كشيد و كاغذ سفيد و سياه پاره شد افتاد روي زميني كه پر از كاغذپاره بود. مرد بلند شد و دست‌هايش را گذاشت روي سرش و قدم زد در اتاق. الهه‌ي ناز رفت و سه تار جاي آن را
گرفت در دست‌هاي مرد ؛و خودكار هم جاي آن را. اسمش سارا بود... نه، زيبا بود... نه، اكرم، نيلوفر، گيتي... كاغذ زير حركت محكم خودكار پاره شد و دود سيگار به سرعت رفت به هوا با حركت تند صندلي لهستاني. آقاجان من اصلا نمي‌دونم عشق چيه؟ نمي‌دونم عاشقي چه جوريه؟ اصلا تا حالا عاشق نشدم و عقيده دارم به هيچ زني نبايد...مرد چك را در دست
گرفت و نگاه كرد به مبلغش. خودكار رفت روي يك كاغذ سفيد و تميز. عصر پنج‌شنبه در پارك ملت... نه، پارك ساعي بود... خدايا فدك بود... نه، جمشيديه، لاله... سيگار روي كاغذ تميز له شد و مرد رفت كنار پنجره. خيابان تاريك بود و ساكت. گلويش فشرده مي‌شد و دست‌هايش مي‌لرزيدند، آشكارا. در يخچال را باز كرد و يك بطري آب را سر كشيد، تا ته. همه جايش خيس شد، جز سر و صورتش كه رفتند زير شير آب. تب داشت انگار. نفس نفس‌زنان نشست روي زمين و راه‌هاي آب از روي موهايش ريختند روي صورت و لباس‌ها. پاكت سيگارش خالي بود. موهاي خيسش را با دست زد عقب و نشست پشت ميزش. عينكش را گذاشت روي ميز، رو به روي قاب عكس. دست‌هاي لرزانش رفتند روي كاغذ سپيدي كه تار بود و خيس و آن را سياه كرد: همه چيز از يك عصر پنج‌شنبه شروع شد. يك روز پاييزي كه باران مي‌باريد و من نشسته بودم روي نيمکت پارک ساعي؛ درست رو به روي پله‌ها كه سارا را ديدم. اولين بار بود كه مي‌ديدمش و ......
لینک
۱۳۸۱/٩/٢٩ - مسعود

       

سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه بدون هیچ مقدمه ای میرم سر اصل مطالب

از مدرسه:
آخ آخ یواش یواش داره امتحانا از راه میرسه .باید بشینیم حسابی درس بخونیم . اما خودمونیم بدکی هم نیست چون هم یه دورهای میشه ( از دید درس خوانها) و هم مجبور میشیم که دیگه درست و حسابی بشینیم سر درس (از دید تنبل ها)

از خونه :
دیگه باید دوره تلویزیون یه خط قرمز کشید و بی خیال فیلم و سریال و ... شد . اما فوتبالو نمیشه مخصوصا لیگ انگلستانو . از گوشه کنار خونه بویه برو درس بخون میاد

از کوچه و بازار:دوباره ماه رمضان تموم شد و خیلی از مردم به همون حقه بازی ها و.... روی آوردند . دوباره گرون فروشی دوباره حقه بازی و..... اخه اینم شد زند..... بهتره که از این موضوع بگزریم.

ازخودم :
تصمیم گرفتم بشینم و درست و حسابی درس بخونم(امیدوارم که بشه) . شاید تویه دی نتونم چند هفتهای را بیام نمیدونم شاید هم بیام .

از علم:
بسه دیگه این قدر کروچ کروچ چیپس نخورید. این شوخی نیست . « آکرلامید» ماده ی سرطان زایی است که با سرخ سیب زمینی ایجاد میشود و رلستی راستی خطرناک است. اما چه میشه کرد ؟ چیپس هم راستی راستی خوش مزه است !

یه داستان:
پيرمرد كه‌ رسيد، بلند شد و گل‌ها را بر زانوان‌ دختر گذاشت‌ و گفت:.مي‌دانم‌ خيلي‌ از اين‌ گل‌ها خوشت‌ آمده. فكر مي‌كنم‌ همسرم‌ هم‌ دلش‌ بخواهد اين‌ها مال‌ تو باشد. به‌ او خواهم‌ گفت‌ كه‌ اين‌ دسته‌ گل‌ را به‌ تو دادم....دختر جوان‌ گل‌ها را پذيرفت‌ و پيرمرد را نگاه‌ كرد كه‌ از پله‌هاي‌ اتوبوس‌ پايين‌ مي‌رفت‌ و وارد قبرستان‌ كوچك‌ شهر مي‌شدn.پيرمردي‌ لاغر و نحيف‌ با دسته‌ گلي‌ تازه‌ بر زانو روي‌ صندلي‌ اتوبوس‌ نشسته‌ بود. دختر جواني، رو به‌ روي‌ او، چشم‌ از گل‌هاي‌ پيرمرد برنمي‌داشت. وقت‌ پياده‌ شدن‌ پيرمرد كه‌ رسيد، بلند شد و گل‌ها را بر زانوان‌ دختر گذاشت‌ و گفت: .مي‌دانم‌ خيلي‌ از اين‌ گل‌ها خوشت‌ آمده. فكر مي‌كنم‌ همسرم‌ هم‌ دلش‌ بخواهد اين‌ها مال‌ تو باشد. به‌ او خواهم‌ گفت‌ كه‌ اين‌ دسته‌ گل‌ را به‌ تو
دادم .دختر جوان‌ گل‌ها را پذيرفت‌ و پيرمرد را نگاه‌ كرد كه‌ از پله‌هاي‌ اتوبوس‌ پايين‌ مي‌رفت‌ و وارد قبرستان‌ كوچك‌ شهر مي‌شد.

یه خاطره:
فردایش امتحان داشتم . یک ترم تمام فقط دستم به کتاب ها و جزوه ها خورده بود و حالا مجبور بودم تا خود صبح بیدار بمانم و درس بخوانم . برای اینکه خوابم نبره یک قوری بزرگ چای درست کردم . دو ساعت که درس خواندم گفتم به خودم یه زنگ تفریح کوچکی بدم . نشستم جلوی تلویزیون و .....
اول سریال این شبکه بعد فیلم سینمایی آن شبکه بعد مستند آن یکی شبکه ....!
وقتی کارنامه گرفتم جلوی این درس نوشته شده بود غایب.

لینک
۱۳۸۱/٩/٢٢ - مسعود

   دعوت به همكاري   

سلام
قبل از هر چيزي بهتره بگم كه اين سايت اكثرا جمعه ها (پنجشنبه شب ها) به روز مي شود . خب ديگه از مزاياي محصل بودن ، يكيش همينه كه آدم وقت زياد كه نمياره هيچي تازه كم هم مياره‌‌ در نتيجه نمي شه سايته زود به زود به روز كرد ولي عوضش تلافي مي كنم .
در ضمن بهتره بگم كه من به يك همكار نيازمندم هستم ، پس اصلا بهتره به صورت رسمي دعوت به همكاري كنم:
به يك همكار ( هم سن (18-17 ) ، هم عقيده و مشتاق ) براي همكاري در نوشتن اين وبلاگ نياز دارم.لطفا در اولين فرصت با من در ياهو مسنجر تماس بگيريد يا ايميل بزنيد.
mah_1381@yahoo.com
با تشكر مسعود
و اما فعلا تا پيدا شدن يه همكار براتون از مطالب گوناگوني تعريف مي كنم پس بخونيد اولين مطلب رسميه وبلاگ رو :
زنگ تاريخ:
واي چي بگم از زنگه تاريخ ؟؟؟ مي تونم در وصف و اوصاف زنگ تاريخ براتون بگم كه بچه هاي كلاس اسمشو گذاشتند زنگ نقاشي چون اكثر بچه ها دارن آخرايه دفترشون نقاشي ( اكثرا و ترجيحا شكل و شمايله دبير ) مي كشند .
هر چند من از اين زنگ نفرت كامل دارم ولي بدكي هم نيست چون هم نقاشيم بهتر شده و هم مي تونم سر كلاس مروري بر درسهاي ديگم داشته باشم .
اگه بخوام در وصف حاله بچه ها سر كلاس تاريخ بيشتر براتون بگم فكر كنم كه عكسهايه زير نمايانگر باشه ( البته دور از جونه بچه هاي كلاس )


ميخواستم بيشتر براتون بنويسم ولي ديگه باشه برايه هفته ديگه . تا بعد...

لینک
۱۳۸۱/٩/۱٥ - مسعود

       

سلام
من مسعود از امروز می خوام بشینم این وبلاگرو سروسامان بدهم
باید دید و تعریف کرد

خوب این اولین منظره
چطوره؟
لینک
۱۳۸۱/٩/۸ - مسعود

       

سلام
این اولین جملاتی هست که توسط من نوشته می شه
امید وارم خوب وبی بشه خوووووووووووووب
اگه نظری داری روم کلیک کنundefined
لینک
۱۳۸۱/٦/٥ - مسعود